صبح اومد بالاسرم گفت بریم حیاط صبحونه بخوریم. تو خواب و بیداری گفتم باشه. بعد از یک ساعت کش و قوس، بالاخره بلند شدم. به سر و صورتم آب زدم، دوتا کلیپس زدم تو موهام تا فقط نگهشون دارن. با شلوار گُلگُلی و پیراهن گشاد و چشمای پف کرده و خسته، درحالی که جلومو نمیدیدم همونطور که سرمو میخاروندم رفتم حیاط. دیدم مهمون داریم :| خیلی شیک سلام کردم و نشستم صبحونه خوردم. والا کله ی سحر میاین خونمون توقع نداشته باشین لباس مجلسی بپوشم._.
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
این بی جنبه رو میبرن سینما، وسط فیلم میشینه گریه میکنه! هی میگم منو ببرین کمدی ببینم گوش نمیکنن:|
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
اینکه بازور ببرنت بستنی فروشی و تو آب زرشک سفارش بدی چون رژیمی خیلی درد داره -_-
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
امکان نداره از یک مکالمه ای گذشته باشه و من تا روزها، هفته ها، ماه ها درگیر این نباشم که چقدر خوب میشد اگه فلان جمله رو میگفتم و یا چقدر میتونستم تاثیر گذار باشم اگه اینطوری میگفتم. چرا نمیتونم همون موقع این چیزارو بگم؟:)
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
* خودمو کشتم ده صفحه از یک کتابی رو خوندم فقط.
* تا جمعه نمیتونم صبر کنم. قراره تا خرخره غذا بخورم چون:)
* میگم واسه یسریا دعا میکنم ولی نمیتونم واسه کسی که حس تنفر دارم نسبت بهش، دعا کنم.
* قسمت آخر فرندز رو که دیدم چند لحظه بعدش قسمت اولشو پخش کردم (یه روز بالاخره تمام مکالمه هاشونو حفظ میشم)
* توی یه موقعیتیم که نمیدونم اگه اتفاقه بیوفته، من کدوم وری میشم. نمیتونمم اسمشو بذارم دو راهی. از هر طرف برم به یه مقصد میرسم (مقصد هدفمه ولی واقعا فرق داره) بیخیال:|
* از تابستون متنفرم:)
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
امروز از اون روزایی بود که من به بی اعتماد به نفس ترین حالتم رسیده بودم، منو مجبور کردن برم بیرون جایی که آخرش برگشتم خونه و گفتم: نشد!
امروز نگاه آدما روی من یجوری بود که همش با خودم میگفتم: لابد انقد داغونم که بهم نگاه میکنن! درحالی که این نگاه ها همیشه هست و من چشمامو براشون میچرخونم.
تهش خودمو پرت کردم تو اتاق با یه کاسه پر از بستنی توت فرنگی یه فیلم مزخرف دیدم و شاید گهگاهی خندیدم درحالی که مطمئنم اون فیلمو قراره پاک کنم.
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
به حدی رسیدم که میتونم با یه پشه هم درد و دل کنم! هیچوقت فکر نمیکردم بخوام از این واژه استفاده کنم اما دلم گرفته. آغوش و از این چیزا نمیخوام. فقط میخوام زمان بگذره.
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
توی انباری ذهنم داشتم دنبال شخصیت مورد علاقه ام میگشتم. تعجب کردم که شخصیت مورد علاقه ای ندارم. خب اگر داشتم، یادم میموند. بعدش از فکر کردن خسته شدم و میخواستم توی گوگل تایپ کنم: شخصیت های مورد علاقه ی من کیان؟!
از بس که این گوگل جواب همه چیزو میدونه-.-
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور